سلام و صبح بخیر ! ما که به نمایشگاه نرسیدیم و در واقع نتوانستیم برسیم . خوشا به سعادت دوستانی که رفتند و پلاک خانه شان را گرفتند ! وکتاب ودوستان وکتاب ودکتر وکتاب و کتاب و... ودیگر هیچ
آمدیم با تکالیف و پاسخ دادیم به چهار سئوال :
1 ) رئالیسم جادوووووووووووویی
برای نخستین بار (الیخو کارپینتر) داستان نویس کوبایی در سال 1949 اصطلاح رئالیسم جادویی را وارد حوزه ادبیات کرد . اما از دهه شصت به بعد از کشورهای آمریکای لاتین به بقیه دنیا نفوذ کرد .
هر وقت اسم رئالیسم جادویی به میان می آید ، یاد مارکز و صد سال تنهایی اش می افتم . البته نویسندگان دیگری هم از جمله : (گونترگراس) از آلمان ، (جان فولس) از انگلیس ، (ایتالو کالوینا) از ایتالیا ، (میلان کوندرا) از چک اسلوواکی نیز همراه کسانی چون مارکز و بورخس بدین شیوه قلم زده اند
در داستان های این سبک واقعیت و خیال هر دو به صورت عجیبی گره خورده اند . اما چیزی که مهم است سیطره واقعیت است بر خیال . این شیوه سبکی است که در آن پدیده های فوق طبیعی و حوادث غیر عادی رخ می دهد ووقایع عادی و سحرآمیز را بدون هیچ توضیح و توجیهی و حتی بدون اینکه نیازی به توجیه ببیند در هم می آمیزند. {کاتوزیان}
مهمترین ویژگی داستان هایی که بدین شیوه نوشته می شوند ، عبارتند از :
گره خوردن واقعیت و خیال ، استفاده از رویا ها وافسانه ها ، باورهای عجیب شخصیت ها ، جا به جایی زمان در روایت ، توصیفات سوررئالیستی و ...
در اساطیر باستان ، آثاری داریم که رگه هایی از رئالیسم جادویی دارند ، مانند گیل گمش ، شاهنامه و ...
در ادبیات عرفانی هم رئالیسم جادویی دیده می شود . تذکره الاولیا عطار نیشابوری ، کتابی که با تمام سادگی اش سرشار از زیبایی های زبانی و داستان های زیبا که خیلی ها معتقدند بهترین نمونه رئالیسم جادویی در ادبیات عرفانی است .
( روزی شیخ المشایخ نزد او آمد . طاسی پر آب پیش شیخ نهاده بود .
شیخ المشایخ دست در آب کرد و ماهی زنده ای بیرون آورد . ابوالحسن
گفت : از آب ماهی نمودن آسان است . از آب آتش باید نمود . شیخ المشایخ گفت:
بیا تا به این تنور فرو شویم تا زنده که برآید . شیخ گفت : یا ابا عبدالله بیا به نیستی
خود فرو شویم تا به هستی او که بر آید )
(تذکره الاولیا)
این سبک در ایران متاثر از آمریکای لاتین در آثار (غلامحسین ساعدی) دیده می شود . در برخی از آثار ساعدی اعم از نمایشنامه و داستان بیش از همه ویژگی های رئالیسم جادویی ، آفرینش موجودات عجیب ، استحاله شخصیت ها مد نظر قرار گرفته است . از جمله آثار : عزاداران بیل ، مولوس کورپوس ، ترس و لرز ، رمان توپ ، رمان غریبه در شهر ، مجموعه داستان گور و گهواره .
نویسندگان دیگری هم از جمله : محمود دولت آبادی در ( روزگار سپری شده مردم سالخورده ) ، رضا براهنی در (روزگار دوزخی آقای یاز) ، و بخش هایی از (رازهای سرزمین من) ، بهرام صادقی در (ملکوت) اما شاید بیش از همه غلامحسین ساعدی در این شیوه به قول یکی از دوستان حسابی جولان میداد ...
( البته مقاله ای مفصل در مورد بررسی رئالیسم جادویی دارم ، که در آینده ارائه خواهم کرد ...)
همانطور که میدانید شرق آسیا سرزمین افسانه ها و اسطوره هاست . اسطوره هایی از زمان های دووووووووور که هنوز مردم با وجود صنعتی شدن و خیلی مسائل دیگر با این افسانه ها و اسطوره ها زندگی میکنند . خب ما هم شرقی هستیم ! ما در کشوری زندگی میکنیم که هر گوشه اش فرهنگ های خاص حضور دارند ، قومیت ها : بلوچ ، کرد ، لر ، ترک ، گیلک ، فارس و ... و دارای تنوع فرهنگی ، آداب و رسوم ، زبان ها ، گویش ها ، لهجه ها ، افسانه ها ، اسطوره ها و باورها هستند . همه این ها میتواند ایده هایی برای خلق آثار رئالیسم جادویی باشند (بنده الان چشم بسته غیب گفتم!!!)
2 ) سه شاعر آمریکایی :
والت ویتمن : شاعر و روزنامه نگار آمریکایی (1892-1819) از شاعران مدرن آمریکا و به شیوه آزاد کار می کرد . مهم ترین اثر ویتمن (برگ های علف) است . وی پس از چاپ اول این کتاب نسخه ای را برای (امرسون) فرستاد . و امرسون بنده خدا حسابی حال کرد ودر جواب نوشت : فوق العاده ترین قطعه هوش و فرزانگی که آمریکا تا کنون پدید آورده است ... . از ویژگی شعرهای ویتمن میتوان به ساده نویسی و ویژگی های ناتورالیسم اشاره کرد .
چارلز اولسون : (1910-1970) یکی از مطرح ترین شاعران قرن بیستم آمریکا که بنیان گذار شعر پست مدرن کشورش شناخته می شود .
پل هوور : وی شاعری پست مدرن در هریسون بورگ ویرجینیا متولد و در اوهایو جنوبی بزرگ شد . کارهای اولیه او به شدت متاثر از شعر سوررئالیسم بودند . از جمله آثار او میتوان : ( نامه به انیشتن در آغاز آلبرت عزیز) ، (نوول) ، (آواهای عصبی) ، (همه زیاد حرف میزنند) .
لئونارد کوهن : بعله ! ایشون هم شاعر ، رمان نویس ، خواننده، ترانه سرا هستن . البته بیشترین شهرتش به خاطر موسیقی اوست . در سال 2011 جایزه ادبی (پرنس آستوریاس) یکی از معتبرترین جوایز ادبی اسپانیا را دریافت کرد .
3 ) تناسخ ...
اصطلاحی در کلام و فلسفه و عرفان واینا ! است . به معنی انتقال روح از جسمی به جسم دیگر . در جایی خواندم که انتقال روح به این صورت ها قابل فرض است : نسخ ، مسخ ، رسخ ، فسخ که معنایشان به ترتیب عبارت است از انتقال روح انسان به جسم انسان دیگر ، انتقال روح انسان به جسم حیوان ، انتقال روح انسان به جسم گیاه ، انتقال روح انسان به جسم جماد .
خلاصه کلام این است که خیلی ها به تناسخ معتقد هستند و بسیاری دیگر شدیدا تناسخ را رد میکنند . از دلایل عرفانی رد تناسخ می توان به سخن شیخ محمود شبستری در گلشن راز اشاره کرد : ( تناسخ زان جهت شد کفر و باطل / که آن از تنگ چشمی گشت حاصل ) منظور از تنگ چشمی عقاید تناسخیان است .
نخستین فیلسوف مسلمان معتقد به تناسخ محمد بن زکریای رازی است . ملاصدرا با اصطلاح شناسی جدیدش تناسخ را بدین صورت معنا کرد : 1) انتقال نفس در این جهان از بدنی به بدنی دیگر 2 ) انتقال نفس از بدن دنیوی به بدن اخروی مناسب با اخلاقی که در دنیا کسب کرده است 3) مسخ شدن باطل انسان و انتقال ظاهر او از صورت انسانی خود به صورت باطنی .
البته هندوان هم به تناسخ معتقدند و به آن سمساره میگویند . در فرهنگ و نوشته های شرقی این تفکر میتواند آرزوی رسیدن به آرامش باشد . در نوشته های صادق هدایت رگه هایی از تناسخ را می توان دید . مثلا در بوف کور : شاید روح نقاش کوزه در موقع کشیدن در من حلول کرده بود و دست من در اختیار او در آمده بود . )
خلاصه ...
4 ) کارگاه به نظر من ارائه تکالیف 14 روز باشد . یعنی هر ماه دو تکلیف . در انتها بعد از کلی نظرات دوستان!!! ویرایش بشوند حتما حتما ( البته خودم هیچ وقت توی وبلاگ کارگاه ویرایش کار رو نذاشتم!) معرفی کتاب و فیلم جدی گرفته شود ، کارهای دوستان را نقد کنیم ! به هم تذکر بدهیم ! علاوه بر کتاب و فیلمی که دوستان معرفی میکنند . خانم دکتراختصاری هم کتاب و فیلم معرفی کنند ، زیاد مثل من بهانه نیاورید( من کلا همینجوری هستم آخر تکلیفمو انجام میدهم !) بعد عرضم به حضور مبارکتان ، بعد ... ، بعد . آهان کاش بعد از مدتی بچه های کارگاه از فضای مجازی خارج می شدند و یک کارگاه واقعی جمع می شدند ( یک کارگاه فشرده حضوری ) و ... یه سری کاش دیگر ... خانم اختصاری ...
خلاصه( کاش) ها فراون هستند ...
1 ) سلام ، تعطیلات خوش گذشت ؟؟؟!
2 ) خب به ما چه کی ! چی میگه !! این روزا آدم چیزای عجیبی میبینه ! و چیزای عجیبی هم میخونه . حتما می پرسید چه چیز عجیبی ، خب مثلا نامه !!! چرا تعجب !!! نامه که تعجب نداره !!! اونم چه نامه ای ، نامه سرگشاده !!! نمیخوام در موردش حرف بزنم . به قول مهدی موسوی : (اگر کسی دنبال حقیقت باشد مطمئنا خودش تاریخ و کتاب ها و مقالات و... را خواهد خواند. و اگر کسی دنبال دروغ و حاشیه باشد به جای شعر به باندبازی و حاشیه سازی خواهد پرداخت )
{ بدون شرح!!! }
3 ) نامه نوشتن یعنی عریان کردن خویش در برابر اشباح ، این همان چیزی است که اشباح با ولع به انتظارش نشسته اند . بوسه های مکتوب به مقصد نمی رسند ، زیرا به مقصد نرسیده اشباح در میانه راه آنها را مینوشند !!! ( نامه های ملینا / کافکا )
4 ) و اما تکلیف (شعری که این کلمات در آن به کار رفته باشد: بادبادک ، چُرت ، سبزی ، میله )
باد ، باد/ دک
می خواست بکند خود را
در میان تیرگی
کشف کند من را ؟!
نه ! شک کند خود را
تا چرت سنگینش را
با خواب های رنگین پاره کند
در آسمان ...
در باد ...
و خواست رها شود
رها شد !
چون کلافی بافتنی
با دو تا میله !
↓دو تا میله
کلافی سرگردان
↓دو تا میله
کلافی سیاه
↓دو تا میله
چشمانی قرمز
↓دو تا میله
دستانی ثابت
میل ... میله !
{ و صبح خسته ای دیگر ... }
روزمرگی
و کلافه بودن
خیابان ها در من
قابی خالی در کنار مادر
و خمیازه کشدارش
پای بساط سبزی
.............................................................................................
5 ) معرفی داستان :( زوال خاندان آشر) اثر ادگار آلن پو با ترجمه احمد میرعلایی
دلش چنگی آویخته را ماند
به کمترین زخمه به صدا در می آید
(دو برانژه)
با توجه به اسم و قطعه ای از (دو برانژه) در ابتدای داستان احتمالا متوجه شده اید که چه داستانی در پیش رو دارید .
(دی . اچ . لارنس) میگوید : (زوال خاندان آشر از زمره داستان هایی است که رنج های بنیان افکن آدمی را نشان می دهد و جریان دلدادگی است . هنگامی که خویشتن آدمی گسسته می شود و دیگری بودن به شکست می انجامد ، اشتیاق یکی شدن با یار به صورت امری نا گزیر در می آید ... )
شخصیت اصلی داستان (رودریک آشر) نام دارد . با خواهرش (مادلین) در خانه ای که به ( خانه آشر ) معروف است زندگی میکنند . خانه ای که بازمانده از روزگاران کهن است ، خانه ای که راوی حس عجیبی به آن دارد و البته حس عجیبی را منتقل میکند . خانه ای که بیشتر به قلعه یا خانه ارواح شباهت دارد ! رو به رویش آبگیری ساکن با بخارهای مسموم و مرموز ، کنارش درختانی پوسیده ، و دیوارهای خاکستری رنگ .
راوی داستان دوست آشر است که به درخواست وی به دیدارش آمده است . و در جای از داستان در مورد توصیفات ترسناکش از خانه آشر میگوید : تمام این توصیف ها بدان منظور است تا قدرت آشکار وسوسه ای را که به وی هجوم آورده است را نشان دهد ...
شخصیت آشر ، شخصیتی است که دچار یک سری بیماری های روانی شده است . و هر لحظه تشدید می شود . در جایی راوی در مورد آشر می گوید : ( او را برده خارق العاده از هراس یافتم که می گفت : هلاک خواهم شد ، باید در این جنون اسف بار هلاک شوم . این چنین ، این چنین و نه جز این ، از دست خواهم رفت . وحشت من از پیامدها و نه از خود رویدادهای آینده است ... ) خود آشر می داند که وضعیت مناسبی ندارد و این باعث شده که هر لحظه بیشتر هراس داشته باشد و بترسد ، بترسد از اینکه عقل و زندگی اش را یکجا از دست بدهد ! آشر علاوه بر وضعیت روح بیمارش اسیر برخی توهمات خرافی است . توهمات خرافی نسبت به خانه ای که در آن زندگی می کند . خانه ای که سال های سال است پا از آن بیرون نگذاشته ، خانه ای که تاثیرات عجیبی بر ذهنیت و پر رنگ کردن حس خرافه اش داشته است .
توصیفات کاخ آشر ، لحن و فضای داستان ، فضای گوتیک است . سبک گوتیک در نیمه دوم قرن 18 به دنبال معماری گوتیک رواج یافت . سبک گوتیک در رمان نویسی صحنه هایی را به تصویر میکشد که در قرن میانه میگذرد و سرشار از احساسات عجیب و خونین است . و معمولا مکان وفضا در کاخ های قرون وسطی است کاخ هایی با سیاه چال های ترسناک ، راهرو های پیچ در پیچ و مرموز ، فضا های تاریک و دلهره آور .
داستان زوال خاندان آشر از این ویژگی ها برخوردار است . اگر به داستان هایی که در فضاهای قدیمی و شخصیت های مرموز ( به قول یکی از دوستان : شخصیت هایی که معلوم نیست چه مرگشان است !!! ) علاقه دارید . این داستان را پیشنهاد میکنم .
6 ) آقا خیلی وقته دوست عزیزمان ! ( لئونارد کوهن) آلبوم جدید داده کوهن که یادتون هست ( دنس می ...) و اینا رو خونده بود !
{جدا از شوخی !}
لئونارد کوهن بعد از سکوتی طولانی با ایده های کهنه برگشت ...

سلام ...
پیشاپیش سال نو رو به هم دوستان تبریک میگم ... (البته از این تبریک مبریک ! آرزو ، تعارف و اینا من زیاد بلد نیستم شما به بزرگی خودتون ببخشید...)
در این پست با معرفی کتاب و فیلم والبته داستانی طنز که تکلیف شماره 18 است در خدمت شما عزیزان هستم. البته مطمئن نیستم که خیلی طنز باشد! اگر احساس کردید بنده خیلی بی مزه تشریف دارم میتوانید در نظراتتون بنده را راهنمایی و ارشاد کنید...
داستان تکلیف شماره 18 : (انتخاب)
سوار بر الاغ خسته و نا امید ، راه را نمی دانستم ، چارپای بیچاره را به امان خدا رها کردم تا هر کجا می رود مرا با خودش ببرد . از تشنگی داشتم کم کم بیهوش میشدم ، الاغ مادر مرده هم از حال رفت و افتاد ، البته این من بودم که هنگام افتادن سرم به چیزی خورد و بیهوش شدم . بعد از مدتی که به هوش آمدم متوجه شدم که سرم خاکی و خونی شده است . چیزی زیر سرم احساس کردم ، نگاهی انداختم چراغی افتاده بود ، چراغ شبیه چراغ جادو علاءالدین بود ! هیچوقت اعتقادی به افسانه ها نداشتم ، اما این بار ناخودآگاه خواستم دستی روی چراغ بکشم که صدایی آمد :
_ قربان احتیاجی نیست ، من اینجا هستم امر بفرمایید !
سرم را بلند کردم غول بدقواره ای را بالای سرم دیدم هیچوقت فکر نمی کردم که غول چراغ جادو اینقدر زشت باشد . البته زشت ترسناکی نبود ، بیشتر زشت و مضحک بود ! زشت و زیبا بودن غول مهم نبود چون غول چراغ آمده بود تا آرزوهای مرا برآورده کند و این مهم بود !
خب قبل از هر چیزی یک در خواست آماده کردم ، یک چشمه آب که بتوانم آبی بخورم و سر وصورتم را که خاکی و خونی شده بود بشورم . گلویم را صاف کردم و با غرور هرچه تمام شروع کردم :
_ سلام بر جناب غول عزیز ! علی الحساب چشمه آب زلالی را برای ارباب تان ترتیب بدهید تا سر و صورت را شسته و گلویی تازه بکنیم و اوامر بعدی را به عرض برسانیم!
این را که گفتم غول شروع به خندیدن کرد ، چهره اش زشت تر از قبل شد ، صدای خندیدنش اصلا شبیه یک غول نبود ، گیج شده بودم ، احساس کردم که اصلا غولی در کار نیست و این موجود مرا به مسخره گرفته است ، اما شبیه آدمیزاد هم نبود . حوصله این مسخره بازی ها را نداشتم یکراست رفتم سمتش و ازش پرسیدم :
_ هی یارو خودتو مسخره کن ، مگه تو غول چراغ نیستی؟ چرا میخندی ؟
با همان حالت چهره زشتش و با صدایی نازک که اصلا شباهتی به غول ها نداشت جواب داد :
_ من غول چراغ جادو هستم !
_ خب باشه تو غول چراغ جادو! فرض کن باور کردم ، دیلاق زشت از هیکل خودت بخند ! با اون شکمت که مث بشکه اس ، گوشاتو دیدی خداییش گوشای الاغم شرف داره به ...
غول جا خورد ظاهرا انتظار نداشت اینجور صحبت بکنم ، و سریع خودش را جمع و جور کرد ، ابروهایش را کمی در هم کرد و خودش را رسمی تر نشان داد و با صدای بلند ... :
_ ارباب من غول چراغ هستم . اما شما نمیتوانید هر درخواستی بکنید . دو راه دارید ، در واقع من قدرت این را دارم ک شما را تبدیل به چیزی دیگر بکنم البته نه هر چیزی که دلتان بخواهد ، بین دو گزینه باید یکی را انتخاب بکنید :
1 ) تبدیل به آفتابه بشوید !
2 ) تبدیل به گوش پاک کن بشوید !
از الان 10 ثانیه فرصت دارید که یکی را انتخاب بکنید . در ضمن اگر هر گونه اعتراض و شکایتی بکنید و یا بعد از 10 ثانیه انتخابی نداشته باشید ، شما تبدیل به سنگ توالت عمومی بین راهی خواهی شد!
این بار از لحنش ترسیدم خیلی جدی بود ، احساس کردم که قصد مسخره کردن مرا دارد . خواستم فحشی نثارش بکنم و بروم . اما اگر راست گفته باشد تبدیل به سنگ توالت خواهم شد ! آن هم سنگ توالت بین راهی !
شمارش معکوس شروع شده بود و غول با چهره ای عجیب منتظر جواب بود . فشار عجیبی احساس کردم . ثانیه ها مثل پتک بر سرم می خورد و انگار راهی جز انتخاب باقی نمانده بود ! سریع شروع به تحلیل این دو شی ، یعنی آفتابه و گوش پاک کن کردم .
ابتدا از آفتابه شروع کردم ، تصویری از یک آفتابه قشنگ را توی ذهنم مجسم کردم تا به خودم بقبولانم که آفتابه خوب است اما بعد تصویر یک آفتابه کثیف توی یک توالت کثیف تر به ذهنم آمد ، حالم به هم خورد و بی خیال آفتابه شدم !
این بار گوش پاک کن را مجسم کردم . یک جعبه قشنگ که از یک فروشگاه زنجیره ای شیک خریداری شده است و همیشه کنار یک سری وسایل لوکس آرایشی قرار دارد ... کم کم احساس کردم که صد در صد از آفتابه بهتر است ولی وقتی ذهنم متوجه این شد که کسی مرا در گوش خودش بچرخاند و کله ام پر از ...! وای همیشه از گوش پاک کن متنفر بودم ، خیلی چندش آور است . معمولا گوش هایم را با انگشت تمیز میکنم . یادمه یک بار وقتی که میخواستم برای اولین بار از گوش پاک کن استفاده کنم ... هی الان وقت خاطره تعریف کردن نیست هر لحظه ممکن است تبدیل به سنگ توالت بشوم . اصلا سنگ توالت چطوره! نه نه حتی تمیز ترین سنگ توالت ها تهوع آورند! هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی سنگ توالت بشوم اما چه باید کرد ... نه هنوز برای انتخاب فرصت دارم . یک جور میگویم انتخاب انگار قرار است تبدیل به چیزی بهتر بشوم ! تصویری که از توالت عمومی در ذهنم است به چند سال پیش بر میگردد توی جاده بودم البته سوار بر الاغ نبودم با ماشین بودم ! شدیدا فشار عجیبی از ناحیه شکم احساس کردم سریع خودم را به اولین توالت بین راهی رساندم . چشمتان روز بد نبیند ، اما چشم من دید ! تقریبا درست حدس زدید ، یک سنگ توالت پر از ... ظاهرا تازه هم بود !!! سریع دویدم بیرون مثل کسی که جایی جنازه ای دیده باشد ! پاهایم سست شد و افتادم و هر چه توی شکمم بود از دهانم بیرون آمد . نه سنگ توالت یک قصر بودن هم خوب نیست چه برسد ...
دیگر نمیدانم چه چیزی را انتخاب بکنم ! انگار به آخر خط رسیده باشم ... نه دوست دارم گوش پاک کن بشوم و نه آفتابه و سنگ توالت ... نا خودآگاه به هق هق افتادم و مظلومانه به غول نگاه کردم .
غول متفکرانه چرخی زد و روی الاغم که بیهوش بود نشست و نگاهی به من انداخت ، باز غول لعنتی شروع به خندیدن کرد . دسته ای از غول ها با قیافه های زشت و مضحک دورم حلقه زدند و یک دستشان رو ی شکم های بر آمده شان دیوانه وار میخندیدند و در واقع با خنده هایشان بنده را تبدیل به توالت عمومی کردند !!!
………………………………………………………………………………………………………………….
معرفی کتاب : مردگان (جیمز جویس) ترجمه احمد گلشیری
(خانم ها و آقایان ، نسلی که شمار آن امروز در میان
ما رو به کاهش است شاید خطاهای خود را داشته باشد
اما من به سهم خود می اندیشم که از انسانیت و حسن خلق
بهره داشته است. نسل جدید ، نسلی جدی و فوق العاده
تحصیل کرده که در میان ما پا میگیرد عاری از آن است ...)
مردگان آخرین داستان از مجموعه (دابلینی ها) است . جویس در جایی گفته است : (قصد من آن بوده که فصلی از تاریخ اخلاق کشورم را بنویسم و برای این کار دابلین را برگزیدم زیرا این شهر مرکز فلج است ... ) داستان مردگان را اگر بخواهم در ظاهر ! تعریف کنم جریان یک میهمانی است . میهمانی که به (میهمانی خواهران مرکان ) معروف است و هر ساله برگزار میشود و عده ای از دوستان و آشنایان دور هم جمع میشوند و شبی را با رقص ، موسیقی ، شادی و البته شام و نوشیدنی میگذرانند .
شخصیت اصلی داستان (گابریل کانروی) است از جمله دیگر شخصیت ها : (گرتا کانروی ، همسر گابریل) ، (خواهران مرکان : میس کیت و میس جولیا ، خاله های گابریل ) ، (لی لی ، خدمتکار خانه) ، (میس آیورز ، هم دانشگاهی گابریل)
شخصیت گابریل
با شروع داستان آدم احساس میکند گابریل شخصیتی خودخواه است و هیچکس را قبول ندارد اما جلوتر که می رویم احساس میکنیم که گابریل بیشتر آدم تنهایی است . در جایی از میهمانی گابریل تنها کنار پنجره ایستاده است و به بیرون نگاه میکند که برف می بارد و با خودش میگوید : - بودن در آنجا چقدر از پشت میز شام دلپذیرتر است! در واقع در اینجا متوجه می شویم که گابریل با هیچکدام از اعضای مهمانی رابطه ای صمیمی ندارد ، البته منظور از رابطه همان رابطه ای است که مدنظر گابریل است و قدم زدن در تنهایی را بیشتر از نشستن در جمع دوستان ترجیح میدهد ...
شخصیت گرتا کانروی (همسر گابریل)
گرتا همسر گابریل است . احساس می شود که آدم زود رنجی نیست و تحملش زیاد است چون با آدمی وسواسی مثل گابریل زندگی میکند . گرتا با انرژی به میهمانی خواهران مرکان می آید و با افسردگی از آنجا خارج میشود! اتفاقاتی که در آن شب آنجا رخ می دهد خاطرات گذشته گرتا را تازه میکند و این با عث می شود که رابطه گابریل و همسرش دچار تغییراتی بنیادی شود . و در واقع شوک عجیبی به گابریل وارد می شود ...
میس کیت و میس جولیا (خاله های گابریل)
میس جولیا کمی از میس کیت بلند قد تر است با گیسوان خاکستری چهره ای درشت و پلاسیده . میس کیت آدمی سرحال و شاداب است . میس کیت حامی خواهرش است و همیشه بر این اعتقاد بوده است که حقش در زندگی بیشتر از اینهاست و استعدادی فوق العاده در آواز دارد ،و در گروه همسرایان فقط وقتش را به هدر داده است . میس کیت حتی برای حمایت از خواهرش انتقادی از پاپ میکند و در مقابل صحبت برادرزاده اش مری جین که معتقد است که میس جولیا وقتش را هدر نداده و به خاطر پروردگار کار کرده است موضع میگیرد ...
لی لی (خدمتکار خانه خواهران مرکان)
داستان با این جمله شروع می شود : (لی لی ، دختر سرایدار ، به راستی از پا افتاده بود ... ) داستان با جمله ای در مورد لی لی شروع میشود . لی لی در خانه ای زندگی و کار میکند که سه خانم خانه (میس کیت ، میس جولیا و مری جین) آدم هایی فوق العاده حساس و ایرادگیر هستند . شخصیت لی لی در داستان زیاد حضور ندارد . در ابتدای داستان چند دیالوگ بین لی لی و گابریل ردو بدل میشود که همین چند دیالوگ موضوع کلی داستان و قسمتی از شخصیت گابریل را نشان میدهد ...
میس آیورز (هم دانشگاهی گابریل)
(زن جوان پرچانه و بی شیله پیله که چهره ای کک مکی و چشمان میشی پیش آمده ای داشت وی گن نپوشیده بود و روی سنجاق سینه ای که به یقه اش زده بود نشان و شعار ایرلندی به چشم میخورد...) میس آیورز یک میهن پرست ایرلندی است که هم دوره دانشگاهی گابریل بوده است . از نشان های میهن پرستی وی در این داستان سنجاق سینه اش بود که شعاری ایرلندی روی آن حک شده است و بازجویی های که در میهمانی از گابریل میکند : چرا در روزنامه انگلیسی زبان مطلب مینویسد؟ چرا بجای دیدار از کشورش تعطیلات میخواهد به فرانسه یا بلژیک برود؟ چرا نمی خواهد با زبان خودش در ارتباط باشد ؟ و ... اما احساس میشود که تمام این پرسش ها را آیورز برای این از گابریل می پرسد که فقط حرفی زده باشد! و شاید هم به دیگران بفهماند که رابطه ای صمیمی با گابریل دارد !!!
داستان مردگان در واقع داستان یک میهمانی و روابط بین آدم ها را نشان میدهد . روابطی که هیچ تعریف درستی ندارند! مثلا در جایی از داستان گابریل با لی لی وارد صحبت می شود :
_ لی لی بگو ببینم هنوز به مدرسه میروی؟
دختر جواب داد ( نه آقا ، من امسال دیگر به مدرسه نمیروم)
گابریل با چهره ای بشاش گفت( پس گمان میکنم یکی از همین روزهای قشنگ می آییم به عروسی تو و آن شوهر جانت ، بله؟)
دختر سرش را برگرداند و با لحنی بسیار تلخ گفت : (مردها این روزها فقط بلدند وراجی کنند تا چیزی از زیر زبان آدم بکشند ... )
در اینجا متوجه می شویم که رابطه ها برای هم تعریف نشده است خیلی رسمی شروع می شود . و در دیالوگ بعدی گابریل حالتی صمیمی میگیرد ولی با عکس العمل عجیبی رو به رو میشود و اینجاست که گابریل احساس میکند کار اشتباهی از او سرزده است و به همین دلیل با دادن یک سکه به لی لی به بهانه کریسمس رابطه خودش را با لی لی تعریف میکند . و با این حرکتش به لی لی می فهماند که وی خدتمتکار خانه است و دیگر هیچ !!!
گابریل کانروی در زندگی دچار یک سری تضادهایی است که شاید به عنوان یک نقش در زندگی پذیرفته است و مجبور است که از آنها عمل کند . با وجود اینکه از دیالوگ هایی که بین گابریل کانروی و میس آیورز رد و بدل شد متوجه میشویم که گابریل هیچ حس میهن پرستی ندارد و حتی شاید از سنت های قدیمی متنفر باشد در سخنرانی شب مهمانی از حفظ سنت های ایرلندی صحبت میکند و مثل یک ناسیونالیست ، سنت مهمان نوازی ایرلندی را میان ملت ها یگانه اعلام میکند! اینجا در واقع گابریل در مهمانی حضور دارد که ایرلندی ها در آنجا حضور دارند و خودش هم ایرلندی است . پس باید این نکته پررنگتر شود تا احساسات حاظرین در میهمانی را منقلب کند. گابریل حتی در جایی از نسل های قدیم و نسل جدید حرف میزند و در کلامش به کنایه میس آیورز را به عنوان شخصیتی که پرشور و شوق و اندیشه است ، فردی عاری از ویژگی های انسانی ، مهمان نوازی و خلق و خوی خوش معرفی میکند!
اما قسمت اصلی این داستان که در واقع گابریل را دگرگون میکند و از دنیایی به دنیای دیگر میبرد ، جریان خاطرات گذشته گرتا است ... جریان عشق جوانی گرتا ، عشقی که در آن شب با شنیدن آواز (دختر آگریمی) خاطراتش را تازه میکند . گابریل بعد از اتمام مراسم با گرتا به هتل میروند و دقیقا در لحظه تمنا و بعد از بحث های الکی از گرتا میپرسد :
_ گرتای عزیزم در چه فکری هستی؟
و او در جواب میگوید : (در فکر آن آوازم ، آن آواز دختر آگریمی!
در این لحظه گرتا خودش را از آغوش گابریل رها میکند و گابریل بهت زده میشود! وداستان عشق دوران جوانی اش را برای گابریل بازگو میکند . و گابریل برای لحظه ای خودش را با همسرش بیگانه می بیند کل داستان در مورد رابطه هایی است همانطور که در ابتدا گفتم تعریف مشخصی ندارند . رابطه هایی که حتی ابتدا از نوع مالکیت بوده ! و با شوکی که به گابریل وارد می شود تعریفش از رابطه با همسرش تغییر میکند...
خیلی حرف زدم ؟!! خب داستان خوبی بود . همانطور که در بالا خواندید متوجه شدید من بیشتر برداشتهای شخصی ام را از متن و شخصیت ها نوشتم ... خب ...
...............................................................................................................................................................
معرفی فیلم : انیمیشن مری و مکس
از آنجایی که هم داستانمان طولانی بود ! و در معرفی کتاب هم اندکی زیاد وراجی کردیم ، در معرفی فیلم به عنوان فیلم اکتفا میکنیم!!! البته در پست تکالیف بعدی سعی خواهم کرد بیشتر رعایت کنم!!!
فعلا ...
و سلام بر خانم اختصاری ...
برگشتم با تکلیف ( داستان ) و با معرفی فیلم .
آخر این هفته خیلی ها آزمون کارشناسی ارشد دارند . با آرزوی موفقیت برای همه دوستان . منم شرکت خواهم کرد البته آزمایشی !
در این مدتی که نبودم گفتنی ها بسیار است . مثلا جایزه گلدن گلوب و من... که ساعت ۱۱ با خبر شدم و به همه تبریک میگفتم ! اون روز اولین کسی که احساس کردم با خبرش کنم آصف نوروزی بود . چون میدانستم سر کاوش است و اینترنت ندارد . به گوشی اش پیام فرستادم اما زهره قبل از من خبر را برایش فرستاده بود ... و انگار من بودم که بعد از ساعت ها با خبر شدم (اینترنت خوابگاه از کار افتاده بود ) و مطلقا دسترسی به هیچ منبع خبری نداشتم ! سه روز توی کف بودم تا یکی از دوستان فیلم مراسم را برایم آورد . البته این جریان یکی از هزار جریان است ... !!!
ساعتی که خوابیده ! (داستان)
دو نفری چند بار بوستان دایره ای را قدم زدند ، مثل آن باری که چند نفر ی دو دور آنجا قدم زدند . چند دور قدم زدن بوستان دایره ای شاید مهم نباشد اما اینکه ( دو نفر ) این بار قدم می زدند شاید مهم بود !
بوستان دایره ای اسم پارکی است . البته اسم واقعی اش پارک گل سرخ است . هیچوقت نفهمیدم چرا اسمش را گذاشته اند پارک گل سرخ ! چون اصلا آنجا گلسرخ که چه عرض کنم گلی که رنگش سرخ باشد نبود ، تنها چیزی که آنجا رنگش سرخ است سطل زباله بود !
بوستان دایره ای پارکی دایره ای شکل است که دور تا دور آن صندلی و درخت کاج و در قسمت وسط فواره آبی وجود داشت . البته چون پارک مورد نظر کوچک و دایره ای بود به بوستان دایره ای معروف شده بود .
آن روز هم مثل همیشه آنجا قدم می زدیم ، دو نفر بودیم . وقتی چند نفری قدم می زنیم احساس میکنم که بقیه مردم نگاه بدی نسبت به ما دارند . و خودم را مثل جوان هایی احساس می کنم که از صبح تا شب توی پارک ها پلاس هستند . اما وقتی دو نفری قدم می زنیم دیگر این احساس را ندارم ، مخصوصا وقتی با حمید قدم می زنم از دیگر محاسن دو نفری قدم زدن این است که می توانی قدم بزنی بدون آنکه حتی یک کلمه حرف بزنی!
بوستان دایره ای تقریبا شلوغ بود ، شلوغ به معنای اینکه : تعدادی بچه مشغول بازی بودند ، یک سری آدم در حال قدم زدن و یک سری نشسته بودند و به آنهایی که قدم می زدند نگاه می کردند !
ساکت در حال قدم زدن بودیم و هر کداممان در دنیای خودش بود . نه من می دانستم که او به چه چیز فکر می کند و نه او می دانست من به چه چیز فکر می کنم . و این از محاسن دو نفری قدم زدن است : در دنیای خودت باشی بدون آنکه از نظر فیزیکی احساس تنهایی بکنی !
همینطور که قدم میزدیم شعری از شاملو به ذهنم آمد :
( و ستاره ی پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد .)
این شعر در سرم می چرخید احساس عجیبی داشتم . از سنگ فرش بوستان خارج شدم و رو به روی فواره به درختی تکیه کردم و زیر لب شعر را زمزمه می کردم:
( و ستاره ی پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد .)
حمید همچنان قدم می زد ، گذر زمان را احساس نمی کردیم . حمید هم بعد از چند دور قدم زدن رو به رویم ایستاد و به چشمانم خیره شد . ساعت مچی اش را باز کرد و به من داد ! از حرکتش تعجب کردم ، به ساعت نگاهی انداختم ، خوابیده بود و کار نمی کرد .
ساعت خوابیده را به من داد و گفت :
_ تو مثل عقربه ثانیه شمار این ساعتی !
این را گفت و با نگاه خسته و مایوس اش به چشمانم خیره شد و رفت !
و من به رفتنش نگاه کردم و به صفحه گرد ساعت خوابیده و به ریزش مداوم فواره ... .
منتظر نقد و نظراتتون هستم ...
......................................................................................................................
فیلمی که این هفته دیدم ، فیلمی بود که قبلا دیده بودم . اما وقتی که به گوشیم پیام رسید :
_ سلام بصیر ، آنجلو پلوس در گذشت ...
صحنه آخر فیلم چمنزار گریان ( دشت گریان ) ، جایی که ( النی ) زجه می زد و گریه می کرد در ذهنم آمد ، صحنه ای تکان دهنده بود و خبر درگذشت این هنرمند بزرگ یونانی تکان دهنده تر ...
دو سال پیش آنجلوپلوس را از طریق موسیقی فیلم دشت گریان پیدا کردم ( کشف کردم )
فیلم هایش را دیدم و به دوستان توصیه کردم ، همان موقع بود که به یکی از دوستام که فیلم نامه می نویسد و فیلم کوتاه می سازد ، انجلوپلوس را معرفی کردم ، و صحنه هایی از فیلم دشت گریان را نشان دادم ، عاشق سکانس های طولانی و شاعرانه این هنرمند شد .
تئو آنجلو پلوس در 27 آوریل 1935 در یونان بدنیا آمد و در 24 ژانویه 2012 در کشورش در گذشت ، وی در در دانشگاه سوربن ادبیات خوانده و بعد از اشغال یونان توسط متفقین و جنگ های داخلی در دهه دوم زندگی اش وارد مدرسه سینما شد . و بعد به کشورش بازگشت و به حرفه روزنامه نگاری روی آورد اما پس از مدتی ممنوع الکار شد !
شاخص ترین فیلم هایش را پس از دهه 80 جلوی دوربین برد و البته جایگاه هنری خاصی در تاریخ سینما دارد .
پرورش دهنده زنبور عسل ) او را نامزد دریافت شیر طلایی فیلم ونیز در سال 1986 کرد .)
در شروع دهه نود او مهم ترین آثار سینمایی خود را ساخت که نامزد نخل طلای کن شد در سال 91 با ( گا م معلق لک لک ) و در سال 1995 با ( نگاه خیره اولیس ) نامزد نخل طلای کن شد که جایزه منتقدان به وی تعلق گرفت و در سال 1998 با ( ابدیت و یک روز) نخل طلای کن را از آن خود کرد .
در سال 2004 دشت گریان را ساخت و خرس طلای برلین به وی تعلق گرفت و من در خوابگاه دیدمش!
کاری نداریم که چه رابطه ای بین فیلم های تارکوفسکی و آنتونیونی و آنجلوپلوس هست ... اما شاعرانه گی این هنرمند در فیلم هایش به زیباترین تصاویر با فیلم برداری عالی و کادر بندی های فوق العاده به تصویر کشیده شده است . تصاویر با نمادها همراهند .
حرکت نرم و آرام دوربین شاید برای بعضی ها خسته کننده باشد ! اما هنر آنجلوپلوس در همین است که در همان پس زمینه ها حرفش را می زند . در مورد آنجلوپلوس و دشت گریان می توان بسیار نوشت ... اما من ترجیح میدهم در مورد فیلم و شخصیت ها و ... ننویسم تا خودتان در مورد این فیلم قضاوت کنید .
قبل از همه چیز کتاب آموزش مقدماتی وزن از دکتر موسوی عزیز رو یادتون نره خیلی خیلی مفیده حتما دانلود کنید پرینت بگیرید و بخونید و تمرین کنید غیر این راهی نیست !
آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده - دکتر موسوی
با تشکر فراوان از استاد عزیز دکتر موسوی...
خب قرار شد این هفته در مورد فیلمی که دیدیم بنویسیم . من منهتن (وودی آلن) رو دیدم . و نوشتم!:
منهتن
شخصیت های اصلی فیلم : آیزاک (وودی آلن) ، ییل ، تریسی ، مری
شخصیت آیزاک : آدم عجیبی است! 42 سالش است دوست دختر 17 ساله ای دارد . از همسرش جدا شده و همسر سابقش به هم جنس گرایی روی آورده و قرار است داستان زندگی وطلاقش را بنویسد و چاپ کند و این جریان برای آیزاک خوشایند نیست. شغل آیزاک نوشتن شو های طنز تلویزیونی است . فکر میکند جایی که کار میکند چیزهای مسخره ای نشان مردم میدهند و به نوعی با تلویزیون مردم را تخدیر میکنند از این رو دست به اعتراض میزند و آنجا را رها میکند و ...
شخصیت ییل : تقریبا هم سن و سال آیزاک است و 12 سال است که ازدواج کرده است و از طرفی عاشق (مری ) شده است و مری همیشه به خاطر متاهل بودنش وی را پس می زند . گر چه او را عاشقانه دوست دارد . آیزاک معتقد است از بس عقلانی فکر می کند با خودش و دیگران صادق نیست . و این خیلی عقلانی بودنش رفتارهای متناقضی را در او به وجود آورده است . مثلا خیلی زود تصمیم هایش عوض میشود ، آیزاک در جایی به او میگوید تو با خودت صادق نیستی یک حرفی میزنی بعد میخوای کتاب بنویسی ، بعد همه رو رها میکنی ترجیح میدی ماشین بگیری و یک کمی به من خیانت میکنی و یک کمی به امیلی و تو مجلس سنا دوستاتو لو میدی !!! که همه اینها شاید به نوعی سست عنصر بودن این شخصیت را نشان میدهد.
شخصیت مری : شخصیتی مغرور است که همه غرورش ناشی از بعد عقلانی مغزش است .و معتقد است همه چیز را می توان از این بعد بررسی کرد . در واقع آدمی روشنفکر نما است . زندگی آشفته ای دارد . با (ییل) آشنا میشود . و مدتی با آیزاک رابطه دارد و...
شخصیت تریسی : دختر 17 ساله ای است که عاشق آیزاک شده . دختر ساده ای است . آیزاک معتقد است که هنوز بچه است و معنی عشق را نمی فهمد . تریسی به آکادمی هنرهای دراماتیک لندن قبول میشود اما نمی خواهد بدون آیزاک برود و...
کل فیلم بر اساس یک سری از آدم ها در جامعه ای را نشان می دهد . ارتباط هایی که زندگی آنها را تشکیل می دهند . ارتباط هایی که تصمیم گیری ها را سست میکند! آیزاک آخر فیلم می گوید ( این داستان زندگی مردم منهتن است که از مشکلات روانی رنج میبرند و این باعث می شود که مشکلاتی برای خودشان بوجود بیاورند که در واقع دیدشان از مشکلات دنیا منحرف شود ) همانطور که میبینیم آیزاک مشکلاتی دارد مثلا زن سابقش را دوست دارد ، زن سابقش میخواهد جریان زندگی و طلاقشان را بنویسد و این آیزاک را رنج می دهد ، آیزاک با تریسی دوست میشود و بعد از مدتی وی را رها می کند و مدتی با مری رابطه دارد و... (ییل) در زندگی عقده هایی داشته که به بعد عقلانی اش برمیگردد و در زندگی اش میخواسته با شخصیتی مثل خودش زندگی کند و در مورد چیزهای فلسفی بحث کند مثل (اصالت وجودی) به همین خاطر فکر میکند (مری) کیس مناسبی است. (مری) همیشه احساس میکند که حقش بیشتر از اینهاست ! (ییل) و (مری) دو شخصیت هستند که خیلی خیلی به بعد عقلانی معتقدند و این باعث شده که زندگی آشفته ای داشته باشند. و در احساس یاس بکنند . و هیچ صداقتی ندارند همانطور که ییل به زنش دروغ میگوید و حتی مری هم در فیلم چندین بار دروغ میگوید . آیزاک معتقد است که ییل صداقت ندارد و مرتب تصمیم اش را عوض می کند و در پاسخ به این عقیده آیزاک ، ییل میگوید (ما فقط آدم هستیم و خدا نیستیم و زندگی نمی تواند بی عیب و نقص باشد ! ) و آیزاک صداقت را در زندگی مهم می داند . در واقع تمام فیلم این روابط ساده و در عین حال پیچیده را به تصویر میکشد . فیلم خوبی است و برای دوستانی که ندیده اند توصیه میکنم که حتما ببینند.
........................................................
یک دیالوگ !!!! از جزوه درسی!!!
یک یادمان قابل احترام است فقط به خاطر اینکه گذشت زمان روی طاق هایش مهر سیاه زده است.
(شاتو بریان)
......................................................
و اما داستان (تکلیف : داستانی که در یک دستشویی اتفاق بیفتد)
نسیم صبحگاهی فوق العاده است . پنجره را باز کردم و نسیم سالم اول صبح را هدایت کردم توی ریه هام . برعکس بقیه مردم عادت دارم روزهای تعطیل سحرخیزتر باشم . صبح زود بیدار بشوم و تا زمانی که توی خانه هستم صورتم را نشورم و فقط پنجره را باز کنم و از طبقه سوم آپارتمان به شهری که در خواب روز تعطیل بود نگاه کنم . و به صدای پرنده هایی گوش کنم که آنها هم مثل من انگار از این سکوت اول صبح لذت می برند . کمی همانجا ایستادم و و از نفس کشیدن های عمیقم لذت می بردم . به عادت هر هفته برنامه ای را توی ذهنم مرور کردم :1) لذت بردن از نسیم صبحگاهی 2 ) ورزش ، توی پارکی که همین حوالی بود ، البته باز هم به همین دلیل که از نفس کشیدن لذت ببرم و در راه برگشت نان تازه و صبحانه و... اوه یادم رفت قبل ورزش یک چیز دیگر هم عالی هست ، دستشویی !!! اول صبح خیلی خوبه و آدم رو سبک میکنه ! بعدش هم یک صبحانه مفصل ، البته همراه با موسیقی و بعد خودم را با کلیپ ویدئو ، شو های تلویزیونی ، اخبار، مستند و این چیزها سر گرم می کنم تا ساعت 11 و بعد می خوابم تا ساعت 13 بعدش هم یک فیلم عالی می بینم . این تقریبا برنامه کلی من توی یک روز تعطیل هست.
توی دستشویی نشسته بودم و برنامه هایم را مرور میکردم . به فیلم تازه ای که گرفته بودم فکر میکردم . همه جور فکری توی سرم میچرخید . دسشویی جایی هست که آدم همه جور فکر توی کله اش می چرخد . به گذشته ام فکر می کردم ، زمانی که بچه مدرسه ای بودم و صبح پدرم مرا بیدار میکرد ، نیازی نبود که مرا به زور بیدار کند چون به قدر کافی از ناظم مدرسه می ترسیدم ! سعی میکردم همیشه به موقع به مدرسه بروم ، روزهای خوبی بود. توی همین فکرها بودم که یه هو یاد خواب شب قبل افتادم . خواب عجیبی بود ،خواب دیدم که تصادف کرده بودم و مرده بودم ، تمام صورتم داغون شده بود و جنازه ام وسط خانه افتاده بود و همه دورش گریه می کردند . به فکر فرو رفتم خوابم را با تمام جزئیات توی ذهنم مرور کردم طوری آنجا افتاده بودم و همه گریه میکردند که اول دلم برای خودم سوخت و بعد برای اونایی که گریه می کردند. مادرم از هوش رفته بود خیلی دلم برایش سوخت یه لحظه اشک از چشمم افتاد . همه گریه می کردند انگار دنیا روی سرشان خراب شده بود و روی زمین افتاده و گریه میکردند. عجیب ترین صحنه خوابم این بود: سارا خواهرم رویم افتاده بود و خون گریه می کرد !!! سارا خواهر دوقلویم بود ، تمام زندگی را با هم بودیم جز این چند سالی که او ازدواج کرده بود و من برای کارم به شهر دیگری آمده بودم . الان که من شهر دیگری هستم و او شهر دیگری همیشه به هم زنگ میزنیم . حتی الان که ازدواج کرده قبل خواب پیام ( شب بخیر ) برایم می فرستد و صبح روی میز صبحانه من برایش پیام های خیلی مسخره و بی مزه می فرستم و در جواب هم او برایم می نویسد : ( دو بار خیلی بی مزه ای - دو بار مسخره ای - یا دو تا ترشی!!!!!!!) منظورش از دو تا این بود که پیام را برای امیر شوهرش میخواند و او هم می گفت از طرف خودم و خودت بنویس : دو بار مسخره همین برایم کافی بود تا انرژی رفتن به سر کار را داشته باشم و احساس کنم که تنها نیستم ...
الان که به سارا فکر میکردم داشتم خفه می شدم بغض گلویم را گرفته بود هیچ ، فشار هم می داد ! بلند شدم زدم از دسشویی بیرون جلوی پنجره ایستادم ، بغضم از چشهایم به صورت قطراتی بر گونه هایم سرازیر شد و شروع کردم به گریه کردن . قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد. سارا خیلی تنها شده بود ... نه دلم برای خودم میسوخت بدون او، تنها ...
منتظر نقد و نظراتتون هستم
_ تازه سه ساله که ازدواج کردیم به همین زودی سالگرد ازدواجمون یادت رفت ، گیجی ، به هیچ چیز توجه نمیکنی زندگیت شده کار! دیروز سالگرد ازدواجمون بود نه امروز ...
و بعد سایه را عوض کرد و سایه شبیه مردی بود ، ساکت و تکان نمیخورد . وهمچنان با صدای زنانه یه ریز حرف میزد ، مثل دیوانه ها از شوهرش سئوال میپرسید و سکوت میکرد . سایه مرد ثابت بود و تکان نمیخورد . باز دیوانه وار سر و صدا میکرد . و از سکوت شوهرش عصبی شده بود فحش میداد به خود و به شوهرش . سایه مرد تاز کمی تکان خورد ، سرش را پایین آورد و بعد بالا برد و صدایش را از زن به صدای خودش عوض کرد و با تمام وجود فریاد زد :
_ خفه شو !!!
و سکوت همه جا را فرا گرفت . و دستهایش را روی میز گذاشت و به شمع که دقیقا روبرویش بود نگاه کرد و نفس عمیقی کشید که در بازدمش شمع خاموش شد . کبریت را برداشت ، شمع را روشن کرد . دوباره آهنگ را هم گذاشت و به صندلی خالی نگاه میکرد و به شمع !
( پس باز سکوت ، که تنها با صدا شکسته می شود ، صدا یی پیچیده و نا پیدا از تنی که سفر میکند )
( هذیانها / بکت )
........................................
ویتامین C !!!
شاملو میگه : سکوت سر شار از نا گفته هاست . سرشار از ناگفته ها !!! یعنی همانطور که پرتغال سرشار از ویتامین Cهست سکوت هم سرشار از ناگفته هاست ...!
روزه سکوت !!!
در بعضی مواقع سکوت خوب است جالب است بدانید که روزه ای هم تحت عنوان روزه سکوت وجود دارد . من که تا حالا روزه سکوت نگرفته ام ، یعنی هرگز اونقدر وراجی نکرده ام که بعدش از زیاد حرف زدن پشیمان شده باشم که روزه سکوت بگیرم ! ( البته روزه سکوت سلسله مراتب و اعمال خاص خودش را دارد که در این بحث نمی گنجد ! )
چیزدار !!!
همانطور که گفتم من که تا حالا روزه سکوت نگرفته ام به همان دلایلی که توضیح دادم . اما یه بار یکی از دوستام تصمیم گرفت روزه سکوت بگیره . البته نه اینکه خدایی نکرده فکر کنید آدم وراجی باشه ...نه ! فقط بنده خدا یه کم زیاد حرف می زد . زیاد حرف زدن مشکلی نیست مسئله این بود که حرف های چیزدار میزد حرفهای چیزدار هم بین دوستان و محیط خوابگاهی موردی نداره اما توی دانشگاه و حرف زدن با اساتید مسئله فرق میکرد .خلاصه جریاناتی براش پیش اومد تصمیم گرفت روزه سکوت بگیره صبح که دیدمش مشخص بود که داره زجر میکشه . اون روز هم نمیدونم که چه اتفاقی براش افتاده بوده که کمی (دپرس) بود صبح که به زور خودش را نگه داشته بود . اما بعدش خودش حرفی نزد وگرفت خوابید .
... !!!
همه توی اتاق خواب بودند جز من که بیدار بودم . ساعت سه نصف شب بود که دیدم ...( دوستم که روزه سکوت گرفته بود ) از خواب بیدار شد . رنگش پریده بود . اومد کنارم نشت اما حرفی نزد . خیلی پریشون بود . دیگه داشت دیوونه میشد . یخچال رو باز کرد یه لیوان آب برداشت و کنارم نشست اما حرف نمی زد . منم شوکه شده بودم یه برگه و یه خودکار برداشت و روی کاغذ چیزی نوشت که اون لحظه با خوندنش مو به تنم راست شد ...
_ خواب دیدم یه سگ ماده وسط خیابون افتاده و مرده ! یه ماشین بهش زده بود . بچه اش اومده بود داشت از سینه اش شیر میخورد . همون موقع یه پیرمرد زشت ( دقیقا شبیه پیرمردی که تو داستان بوف کور بود ) اومد و کنار سگه دراز کشید . بعد توله سگ رو کنار زد و خودش شروع کرد با ولع از سینه سگه شیر خوردن ...
.................................................
گلدبرگ : اینو از من داشته باش ، که رمز زندگی تو نفس کشیدنه . این یه واقعیته .هوا رو بده تو ، بده بیرون از فرصتت استفاده کن ، برو جلو مگه چی از دست میدی ؟...
( نمایشنامه جشن تولد / هارولد پینتر )
.......................
و اما داستان کوتاه
جریان دو اپیزود :
( داستان در ادامه مطلب منتظر نقد و نظراتتون هستم )
( انگار اینجا هم یکی از آن باشگاه ها بود که آدم ها چون احساس می کنند در دنیای آشنای خودشان هستند خوشحالند . این حس غریب نا به جا بودنم حس یک جور مزاحم بودنم را این طور برای خودم توجیه کردم . )
( بیگانه / آلبر کامو )

سلام به همه دوستان عزیز . و سال نو رو که بیست و اندی روز ازش گذشته رو به شما تبریک میگم . امیدوارم سال پر باری داشته باشید !!!
اسم وبلاگ جدید من به اسم ماهکانی هستش ! ماهکانی واژه ای بلوچی و به معنای شبی مهتابی
شب مهتاب / حالتی مثل شب ماه چهارده هستش .
................................................................................
پرسه در مه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیشب دراز کشیده بودم روی تختم و به بالای سرم نگاه میکردم یعنی خیر شده بودم و توی فکر بودم البته به نیت فکر خاصی به فکر فرو نرفته بودم . همه چی توی ذهنم میچرخید اتفاقات امروز دیروز حرفها شنیده ها دیده ها همه و همه توی ذهنم میچرخیدند نمیدانم که چی شد که توی ذهنم کسی را ملاقات کردم ! بدین صورت که در راه دیدمش یک لحظه احساس آشنایی کرد و ایستاد به چشمانم نگاه کرد سلامی داد . اما نمیدانستم چرا جواب سلام را چنان گفتم که او را نمی شناسم ! به من نگاه کرد و به راه افتاد . انگار که از قبل قرار گذاشته باشیم که با هم قدم بزنیم ! من هم حرکت کردم . اما هنگام قدم زدن احساس کردم که او را می شناسم .و شاید قبلا همیشه با هم قدم زده ایم ! پس دیگر با او دیگر احساس بیگانگی نکردم و قدم زنان راه میرفتیم . خودمو راحتتر کردم و خیلی عادی قدم میزدم . تا یه هو شروع کرد به صحبت کردن اما خیلی رسمی منو (شما) خطاب میکرد ! خیلی رسمی حرف میزد و من هم خیلی رسمی جوابش را میدادم یک جوری که انگار اصلا قبلا او را ندیده ام ! و این زیاد برایم خوشایند نبود . رفتارش خیلی عجیب بود . در عین رسمی بودنش و حرفهای رسمی اش خودمانی هم بود !!! اما پرستیژ و لحنش خیلی رسمی بود . هنوز نفهمیدم که آشناست یا بیگانه ! غرق همین افکار بودم که دیدم هم اتاقیم جلوم دست و پا میزند و مرا صدا میکند .
_ پاشو پاشو . کجایی . پاشو شام رو گرم کن گرسنه مونه .. پاشو تا اون موقع من میرم ظرفا رو میشورم .
شام رو خیلی زود از سلف گرفته بودیم سرد شده . قابلمه را برداشتم و رفتم آشپزخانه . قابلمه را روی اجاق گذاشته و رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه میکردم توی فکر بودم .
به این فکر میکردم که آشناست یا بیگانه ! شخصیتی که همینجوری توی ذهنم شکل گرفته بود !!! توی همین فکر بودم که بویی احساس کردم . خیلی این بو برایم آشنا بود گیج شده بودم . دیگر به بو فکر میکردم . اما همچنان جلوی پنجره ایستاده بودم و به بیرون نگاه میکردم . نمی خواستم برگردم ببینم بوی چی هست ! کلافه شدم . برگشتم بو را دنبال کردم تعدادی از بچه ها توی آشپزخانه مشغول بودند . به همه سر کشی کردم . بوی پاپ کرن ( ذرت بوداده ) بود !!!!!!!!!!!!!!!!!
تا یه هفته بعد درست میشه